روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

خرید بک لینک
سال شصت و سه بود، جنگ بود و همه چیزکم بود وسهمیه بندی، از مواد غذایی گرفته تا نفت و گازوئیل و پوشک بچه. ما شوفاژ داشتیم اما گازوئیل سهمیه بندی بود و اگر میخواستیم همه رادیاتورهای خانه بزرگی را که در آن زندگی میکردیم باز کنیم، با کمبود گازوئیل مواجه میشدیم. همینطوری هم پیدا کردن گازوئیل مشکل بود و علاوه بر سهمیه ای که داشتیم، شوهر خاله خدابیامرز که البته اون روزها هنوز مرحوم نشده بود، برامون توی باک کامیونش گازوئیل میآورد و توی منبع میریخت. برای صرفه جویی از سالن و دوتا اتاق خواب متصل به آن استفاده نمیکردیم و درهای سالن پذیرایی را می بستیم؛ در طرف دیگر سالن راهرویی بود که منتهی به آشپزخانه میشد و درهای دوتا اتاق خواب دیگر و یک توالت و حمام به این راهرو باز میشدند و در واقع عملا ما زمستان را در این دوتا اتاق زندگی میکردیم. بابا مثلا برای زن و بچه اش امکانات رفاهی خوبی فراهم کرده بود و عمه بزرگم از این موضوع چندان خرسند نبود. او فقط خانه بزرگ و سرایداری و کارگر خانه را میدید و نمیدانست ما هم بالاخره درگیر جنگ و کمبود ها هستیم، این بود که طی حکمی گفت:" آپارتمان ما شوفاژ ندارد و آوردن نفت به طبقه چهارم بدون آسانسور سخت است و داداش باید برای ما نفت بگیره و بیاره". مدتی بابا از زیر سنگ شده و از طریق پدر خدابیامرز یکی از شوهر خاله هام که شعبه نفت داشت(قبل از خدابیامرز شدن)، برای عمه نفت تهیه میکرد و میبرد و تحویل میداد تا اینکه دیگه خسته شد و گفت:"به من چه مربوطه! شوهر و پسرهای گردن کلفتش نشستن من باید نفت ببرم طبقه چهارم!". اینطوری بود که بابا به خدماتش به این صورت پایان داد و خدماتش به صورت دیگری آغاز شد، یعنی عمه و خانواده اش از چهارشنبه بعد از ظهر میومدن خونه ما و جمعه غر روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 14:33

روز صفر بود، خدا تازه کار خلقت را تمام کرده بود، با اینکه او هیچ وقت خسته نمیشود ولی بی حوصله بود، بخاطر شیطان و نافرمانیش، آخر اینهمه وقت بین او و بقیه فرشته ها فرق گذاشته بود و آخرش هم شیطان حرفش را گوش نداده بود که هیچ، تهدید هم کرده بود که آدم را گمراه خواهد کرد. روی عرش خود جلوس کرد و فرشته ها شربت عسل آوردند و شانه هایش را مالیدند، تازه داشت حالش جا می آمد که یکی از فرشته ها دوان دوان آمد و گفت:" خدا جون این چی بود آوردی انداختی اینجا! همه بهشت رو به هم ریخته! ". خدا گفت:" آرام تر، چی شده مگه چه کار میکنه؟ چرا هیچ کدومتون چشم دیدن این آدمو ندارین؟". هنوز حرف خدا تمام نشده بود که یک تعداد فرشته دویدند و آمدند داخل و شروع کردند به داد فریاد. خدا گفت:" ساکت! چتونه؟ مگه سر آوردین؟ دو دقیقه نمیذارین استراحت کنم که! چه مرگتونه؟" سر دسته شون که از همه بزرگتر و مقرب تر بود گفت:" پروردگارا! ما اینهمه وقت فقط اطاعت تورو کردیم، هر چی گفتی ما گفتیم چشم، به این آدم بی هنر الدنگ هم که سجده کردیم، ولی دیگه جونمون به لب رسیده، یا جای آدم اینجاست یا جای ما". خدا گفت:" این طفلک کمی ریخت و پاش کرده دیگه! چقدر ندید بدید هستید، الان چند تا فرشته خدمتکار خلق میکنم بیان جمع کنن ریخته پاشو". فرشته سردسته معترضین گفت:" خدا جون! شما که چیزی رو فراموش نمیکردین؟ از دست این آدم ورپریده علیه السلام اینطوری شدین. همین دودقیقه پیش یک فوج فرشته جدید رو خلق کردین کثافت کاری این آدمو جمع کنن، تو همین چند ساعته اونقدر فرشته برای تمیز کاری پشت سر این حضرت آدم و جمع کردن جورابها و بیژامه و رخت چرکهاش خلق کردی که بهشت دیگه جا نداره". خدا گفت:" به خودم قسم همتون حسودین! اقلا اون شیطان اونقدر مرد بود که همون روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 14:33

صفحه بندی